اسباب کشی...( تا مدتی پست ثابت )

از این به بعد اینجا می نویسم.  البته هر مطلبی که توی اون وبلاگ بذارم اینجا هم میذارم  فقط اینکه تنها توی اون وبلاگ میتونید نظر بدید و نظرات اینجا رو می بندم.

توی خونه ی جدید می بینمتون.

بی حس و حالی و یادی از گذشته...

امشب شام رفته بودیم بیرون. همون پاتوق همیشگی، باگت پاسداران. البته اول قرار بود خودمون پیتزا درست کنیم رفتیم کلی هم خرید کردیم و اومدیم خونه بعد دیدیم تا بخوایم غذا رو آماده کنیم خیلی طول میکشه و کسرا تا اون موقع میخوابه برای همین صادق پیشنهاد داد بریم بیرون غذا بخوریم و این مواد رو هم بذاریم کنار تا یه دفعه دیگه توی هفته خودمون درست کنیم.

توی رستوران روبروی میز ما دو تا دختر و دو تا پسر که معلوم بود خیلی سنشون بخواد بالا باشه دیگه نهایت 20 سالشونه و با هم دوست هستن. دیدن اونا ما رو برد به خاطرات و دوران خودمون. 

صادق میگفت وایبر کجا و نامه هایی که توی قوطی کبریت میذاشتیم کجا؟ وی چت کجا و عکسهایی که هزار تا سوراخ قایم میکردیم کجا؟ دلمون خیلی برای خودمون سوخت که اینقدر سخت با هم میتونستیم ارتباط برقرار کنیم ولی فکر میکنم یکی از شیرینی های عشقهای اون موقع هم همین سختی هاش بوده.

پسرکم عاشق پیتزاست نه تنها پیتزا بلکه کلا عاشق فست فود هستش درست مثل مامانش و برعکس باباش البته صادق هم فست فود دوست داره ولی اگه به خودش باشه شاید ماهی یه بار هم فست فود نخوره و کلا غذای خونه رو حتی اگه تخم مرغ هم باشه به بیرون ترجیح میده.

پنجشنبه این هفته قرار بود کارگر بیاد که زیرزمین رو بریزم بیرون و مرتب کنم ولی اینقدر در طول این هفته بی حس و حال بودم و شنبه شب هم اینقدر حالم بد شد که از حال رفتم و صادق مجبور شد زنگ بزنه اورژانس و وقتی اورژانس اومد فشارم روی 5 بود و گفته بود هر آن ممکن بوده برم توی کما ولی خوب بخیر گذشت و برای همین این هفته رو کنسل کردم و برنامه ام افتاد برای اول اسفند آخه این خانم تا اون موقع وقتش پر بود .

این نامرتبی زیرزمین خیلی روی مخمه خیلی چیزها رو میخوام رد کنم بره ولی خوب فعلا باید باهاش کنار بیام تا اول اسفند ببینیم چی میشه.

از اون روز هم که حالم بد شده صادق خودش می برم و میارم و نمیذاره پشت فرمون بشینم و میترسه که یه وقت پشت فرمون فشارم بیفته و به خاطر همین هر روز صبح تاخیر میخوره و منم از این بابت خیلی عذاب وجدان دارم.

برای کاری به پیشنهاد سحر نذر کردم 7 بار برم پابوس امامزاده صالح یعنی 7تا سه شنبه و دیشب اولین سه شنبه رو با سحر رفتیم. ساعت 10:30 رفتیم و خیلی زود رسیدیم و تا 11:45 که میذاشتن اونجا بودیم و بعد هم اومدیم خونه. خیلی خوب و خلوت بود من تا حالا این موقع نرفته بودم امامزاده صالح ولی دیشب اینقدر خوب بود و اینقدر حالم رو خوب کرد که از الان برای سه شنبه هفته دیگه روزشماری میکنم.

دوشنبه هفته دیگه هم مهمون دارم. دخترخاله ام و فرحناز دوستم و مژگان یکی از دوستای دوران دبیرستانم. خیلی روز خوبی باید بشه چون کلی حرف با هم داریم و قراره فیلم عروسی مژگان و فرحناز رو ببینیم و فیلم عروسی من رو هم وقتی رفتیم خونه مژگان اینا ببینیم. فردا شب هم احتمالا دوستامون میان خونه ما و جمعه شب هم خونه مادرشوهر خاله ام دعوتیم اول نمیخواستم برم چون همه رو دعوت کرده دائیم اینا و مامانیم اینا و مامانم اینا و ما رو ولی امروز خاله ام زنگ زد و اصرار کرد که برم و منم قبول کردم ولی میدونم اونجا یه کم معذب هستم البته خدا رو شکر خاله ام یکی از بهترین مادرشوهرها و خواهر شوهرهای دنیا رو داره اینقدر خوب و دوست داشتنی هستن که من تا حالا لنگشون رو ندیدم.

فردا کلی کار دارم میخوام یخچال و فریزر رو بریزم بیرون و تمیز کنم کلی میوه و خرت و پرت و تنقلات خریدیم که جابه جا نکردم و میوه ها رو همینطوری با پلاستیکشون گذاشتم یخچال تا فردا که یخچال رو تمیز کردم بشورم و بذارم توی جا میوه ای باید گردگیری هم بکنم دیشب هم صادق جارو زد و تی رو هم میذارم برای یکشنبه که دوشنبه اش مهمون دارم همه جا تمیز باشه. یه سری لباس هم ریخته بودم تو ماشین و الان پهن کردم و فردا باید اینا رو هم جمع کنم یه همایش هم 12 ظهر هست که باید برم و پیش سحر هم میخوام برم که ابروهام رو بردارم.  امیدوارم به همه کارهام بتونم برسم.

یه مسئله دیگه هم بود که توی ادامه مطالب نوشته بودم ولی همش پرید الان هم دیگه حس و حال نوشتن دوباره اش رو ندارم اگه شد بعدا میام و مینویسم.

سبک قدیم


ادامه نوشته

و باز بعد از مدت ها...


ادامه نوشته

و یک اتفاق جدید...


ادامه نوشته

اندر احوالات این روزها...


ادامه نوشته

روزهای بعد از عمل...


ادامه نوشته

عمل...


ادامه نوشته

واکسن 18 ماهگی...


ادامه نوشته

پسرک 18 ماهه ی من...


ادامه نوشته